من و تو ...
در چهارچوب یک قاب عکس گرفتار آمده ام ، رها از هر چه هست و به یک سوال می اندیشم و جواب را نه تو می دانی و نه من و تنها می دانم که هر دو در یک لحظه زاده شده ایم شاید با کمی اختلاف ، تو آدم شدی و من حوا .
خاطرت هست که چگونه آمدیم و چگونه رفتیم ...
در پس این اندیشه های زنگ زده ، تراژدی یک آن زندگی ام ، به روی صحنه است و من تماشاچی بیش نیستم که صدای قهقهه های مرد همسایه گوشم را رنجور ساخته است وبه تماشا نشستن این دایره ی گردان خیالم را مشوش...
یک دقیقه سکوت برای...
من همینم ، رها از هر چه صداست ، همین بی تکلفم ، همین رنجورم ، با چشمانی که دیگر آزارم نخواهد داد و دیگر سر درد نخواهم داشت و دیگر شکمم نفخ نخواهد کرد تا دربه در در پی قرصی باشم و دیگر آلودگی هوا قلبم را به طپش نخواهد انداخت و دیگر صدای خرو پف پدر را نخواهم شنید و دیگر کله پاچه نخواهم خورد . گوسفند بیچاره حتی به سرش هم رحم نمی کنیم و چه دعوا ها که بر سر چشم و زبانش راه نمی اندازیم و پدر با افتخار مغز آن زبان بسته را از جمجه اش بیرون می کشد و میان پسرانش تقسیم می کند . ما آدمیان مغز گوسفند خورده از یک سگ هم کمتریم ، چه تشبیه منزجر کننده ای پس سکوت ، یک دقیقه سکوت برای گوسفند از دست رفته ی محترم
تنها یک دقیقه...
آخر بازی...
آخر بازی من سقوط در جهانی دیگر بود...
آخر بازی من در اولین گناه عاشقانه ام بود ...
آخر بازی من در عظمت شکستن پیکر نحیفم در زیر لگد های متجاوز یک مرد بود ...
آخر بازی من کیسه ی داروهای پیرزنی بیست و اندی ساله است و ته سیگار های خسته از لگد مال بی امان این مردم سر به هوا...
آخر بازی من محکومیت به ادامه ی زندگی است...
آخر بازی من مثل سیگار قبل از صبحانه در رختخواب مندرس روزگار است ...
آخر بازی من در نگاه کودکی است که از من می خواهد تا فال بخرم...
آخر بازی من در میان آوار نقش هایی است که بازی می کنم...
آخر بازی من یک عروسک کهنه است...
آخر بازی من ژتون های باطل شده ی یک روز خسته است ...
آخر بازی من در زنبیل همان زنی است که هر روز از خیابانی شلوغ می گذرد...
آخر بازی من در مدرکی است که می خواهم قابش کنم و به دیوار اتاقم وصله اش کنم و هر روز به آن بخندم...
آخر بازی من در خفقان صدای ساز شکسته ام است...
آخر بازی من زندگی به شرط چاقو است...
آخر بازی من قهوه ی تلخ فرانسوی است...
آخر بازی من کودکی است که از من پدر می خواهد...
آخر بازی من پدری است که دیگر دخترش را نمی شناسد...
آخر بازی من دختری است که با هراس به آیینه می نگرد...
آخر بازی من آیینه ای است که به دختر دلبسته است...
آخر بازی من به وسعت تمام یاوه گویی هایم است...
آخر بازی من زوزه های سگ ولگرد خیالم است...
آخر بازی من ظهر داغ تابستان و هندوانه ی شیرین است...
آخر بازی من چرت دلچسب سر کلاس استادم است...
آخر بازی من سرترالین و یک لیوان آب است...
آخر بازی من ...
...
...
...
...
...
...
...
آخر بازی من یک تصویر قاب شده با روبانی مشکی است...
آخر بازی من یک سنگ است سرد و بی جان...
آخرین نوشته...
برای آخرین بار می نویسم و نمی دانم که می خوانی اش یا نه...
کابوس من تازه آغاز گشته است و می دانم که پایانی ندارد و آن هنگام که برایم شعر می خواندی می دانستم که چه در دل داری و می دانستم که چه ناجوانمردانه تمام زنان قبیله را در تو کشته ام و لعنت خدا بر من اگر بار دیگر نگاه از زمین بر گیرم و لعنت خدا بر من اگر روزی آبستن شوم و کودکی چون خود بزایم و لعنت خدا و لعنت خدا و خدا و خدا و اشکهای بی امان من و روزگاری که دیگر باز نمی گردد و پیر می شوم و تو هیچ نمی گویی و من می گویم :
خداحافظ ...
و کابوس شب های من در راه است به استقبالش می شتابم با آغوش مرگ و این چرک نویس روز های از دست رفته را فراموش می کنم و ...
و شاید همین روزها پاکن را بردارم و پاکش کنم از ذهن خودم و همگان وحتی تو
بخوان مرا پیش از آنکه بی رنگ شوم...
آغازی دوباره...
در گوشه ای دنج آرام و بی صدا نفس های آخرش را کشید و آهسته آهسته خود را به آغوش گشوده ی ابدیت سپرد ...
همه جا سیاه بود...
آیا این مرگ نبود...
یا شاید یک شروع دوباره...
شاید...
دیگر مهم نیست...
نفس بکش...
کمی اندیشه لازم بود برای روحی که در جوش و خروش هر روزه اش از دغدغه های بودنش می کاست . فرصتی می خواست تا خودش باشد و به دنبال گوشه ای دنج که در آن نفس های هر روزه اش را به شماره بگذراند...
می نویسم...
قلم در دست گرفت تا بنویسد بر روی کاغذ سفید و پاک , قلم در دست می گیرم تا بنویسم بر روی کاغذ سفید و پاک و هر چه اندیشه کرد افکارش گم شد در اندیشه ی سکوت و هر چه می اندیشم افکارم گم می شود در اندیشه ی سکوت و نتوانست یا نخواست تا خطی بر کاغذ بنشاند و نمی توانم یا نمی خواهم تا خطی بر کاغذ بنشانم و کاغذ همچنان سفید و پاک ماند چون دلش و کاغذ همچنان سفید و پاک ماند چون دلم ...
گنداب
می توانستم بی هیچ هراسی بالا بروم از تاک پیر ولی دیگر پاهایم نای رفتن نداشتند و من ماندم همچنان در پس دیوار مه گرفته و غبار زده ی سالیان دراز یک کوچه با نامی که به اشتباه بر آن نهاده بودند.
می دانستم که با طلوع دوباره ی خورشید باز خواهم گشت به سیاهچال دنیا و غلط خواهم زد در گنداب همیشگی, سست شد پاهایم برای رفتن و کسی هل داد مرا که نمی دانم که بود . دردی در تمام وجودم پیچید , حل گشتم در این حلال پر رنگ و لعاب و بی هیچ انگیزه ای فریاد کشیدم , پس از آن سکوتی سراسر وجودم را فرا گرفت و می خواستم تا بشنوم صدای هی هی پسر چوپان را پس گوش دادم با تمام وجودم و تنها شنیدم صدای ضربه های پر هیجان عقربه های ساعت را که از پی هم می دویدند و باز هم سکوت ...
بهشت دروغین
بهشت های دروغین در آن سوی دیوار شهر در انتظارم هستند . باید رفت . توان ماندن نیست . اینجا حقیرتر از آنی است که روح وسیع من در آن تاب بیاورد و از شما هیچ نمی خواهم جز سازم و صدایم . اندیشید و خواست که برود ولی در دیوار بلند شهر دری به روشنایی نبود . تلاش بی فایده بود . صدایی نمی آمد جز صدای زنگوله هایی آشنا ولی هیچ نشانی نبود . فریاد کشید ولی آسمان سیاه تر از آن بود که به فریادش جوابی جز رعدی برق آسا بدهد و او چشمانش را بست تا صدای زنگوله ها از خاطرش نرود ...
به روی تخت وارفته ی روزگار دراز کشید و به کودکی باز گشت با چشمانی بسته و دلی چون آینه ی هزار تکه ای که در هر تکه اش تکه ی دیگری بود با دلی خونین از هست ونیست های بی شمار...
هجرت
از پس پنجره ی غبار گرفته ی بیست و اندی سال همچنان افق سیاهی در کران های از دست رفته هویدا بود . آشکارا ترسید و خیره ماند نجوای جنون در سرش می چرخید به راستی من کجا هستم...
به خیابان قدم نهاد . روح زندگی ازآن رفته بود . گویی رنگی به رخ نداشت نه او , نه چهره ی شهر . انسانها در تکاپو بودند و هیاهوی شان حرکتی بود آهسته آهسته به سمت هجرتی بزرگ و این زندگی نبود مرگی بود که آرام چتر خویش را بر سر شهر می گستراند و به خیال من که چون کودکی بازیگوش از میان آدمیان می گریخت تلنگر می زد ...