زندگی کابوسی است شیرین

بدون عنوان

هیچ کس اینجا نیست

سایه ای از مردم پشت ویرانی شرم

و سکوت دیوار

میزند سوسو باز

نفسم می گیرد و دلم تاریک است

هیچ کس اینجا نیست ...

   + فاطمه توکلی ; ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

در سوگ خویش...


 

امان از این همه رخوت

به گندابی چنانم سرد سپردندم

و خورشیدی که در من ته نشین گشته است

و پیوندی که میمون وار

جهیدن را بنا کرده است ، میان من و این تکرار

که روزی تار از پودم جدا سازند

دهان ها بسته و انگار

نبودم پیش از این هرگز

سکوتی مرحم فریاد و شیون های بی رنگم

در این جا

در همین بن بست رنج آلود

به سنگی سرد سپردندم ...

   + فاطمه توکلی ; ٤:٢٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٥ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

هراس از ...

با گام هایی خسته از تکرار

با دست هایی لبریز از هیچ

 در جستجوی یک خرابه ی منفور

 و در هیاهوی  هر روزه ی این همه سکوت

 پشت سایه ی لرزانم پنهان می شوم

  هراس از من

 هراس از تو

هراس از او

 هراس از سایه های شبگردان

و در خیال خود خاطره ی هیچ کس جز همه را ندارم

 و نمی خواهم تا بدانم و بدانم که چگونه

 می توان با دست هایی مالامال از سکوت شب های برهوت خیالم

 که گویی آبستن یک حادثه ی شوم است

به رقص مستانه ی خورشید رفت

دست بر ردای سپید مهتاب می سایم و می دانم

که خواهم رفت در بامدادان یک شب از هم گسیخته

آن هنگام که تو می خوانی ام

 و می دانی ام

دست بر تن خود می سایم در حسرت دست هایی که دیگر نیست

و می دانم که هنوز لحظه ها را سکوت کفایت می کند

و سکوت را من...

 

   + فاطمه توکلی ; ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()

چند نقطه!!

می خوام خارج از فضای وبلاگم مطلبی بنویسم و از دوستی که کامنتی برام گذاشته  و خودشو معرفی نکرده بپرسم که چرا اینقدر راحت به خودش اجازه میده که شخصیت کسی رو زیر سوال ببره . آدمی که حتی جرات معرفی خودشو نداشته...

فضای شعر های من به خودم و دیدگاهم مربوط میشه نه به آدم هایی که اونها رو می خونن . پس برای من زن یا مرد بودنشون فرقی نداره . این یه دیدگاه کاملأ جهان

سومی ِ که به آدمها قبل از اینکه به انسان بودنشون توجه کنیم به جنسیتشون اهمیت بدیم . دوست من بهتر بدونی که برای من فرقی نداره که مخاطبم جنسیتش چیه ، مهم اینه که شعر من دریچه ای تازه باشه برای یک ارتباط که بر مبنای انسانیت ِ نه جنسیت. نقد کردن یک اثر یک چیز کاملأ جداست و قابل احترام ولی ربط محتوای شعر های من به اینکه چه کسانی اطراف من هستند غیر منطقی و به دور عقل عاجز من ِ . امیدوارم این دوست من اگه تصور میکنه در اشتباهم منظورش رو واضح تر بگه .

   + فاطمه توکلی ; ۳:۱۱ ‎ق.ظ ; شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()

...

گنگ و سیاهم

و چه تلخ یکی پس از دیگری فرو می ریزند

دیوار آرزوهایم

و جای خود را به ستون هایی سنگی می سپارند

و من صبر می کنم

و صبر می کنم

و خیس می شوم از گریه های شبانه وار

و تلخ می شوم ومی گندم

چون یک سیب لِهیده در یخچال...

   + فاطمه توکلی ; ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

خواب اگر بگذارد باز...

شب به رویای سپید من تلنگر می زند

و می پرم از خواب

باز هم خواب دیده ام

باز هم خواب

خواب او که می آید

وخواب او که می رود

من می مانم و می پرم از خواب

نه کسی آمده

نه کسی رفته است

و تنها من در این اتاق تاریک

می پیچم از درد

می ترسم از خواب

سرد سرد می شوم

در سکوت این همه آوار که بر سرم می ریزد

و در انتظار خورشید ابر زده

ثانیه ها را تلف کردن

خلسه ایی است روحانی

لذتی است ناهمگون

هستی را بودن من کفایت می کرد اگر می فهمید

وخیالش لیز می خورد در من

و من خیس می شوم از شرم

و هستی مرا در بر می گیرد چون طفلی از آغوش زمان افتاده

و سنگینی پلکهایم

نوید می دهند عیشی دوباره را

ومن می پرم از خواب

در این اتاق محزون از نوای صبحگاهان

تا دمی دیگر خواهم رفت

در آغوش هوسناکش

پرسه ها خواهم زد

خواب اگر بگذارد باز...

 

 

   + فاطمه توکلی ; ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

شوکران

نکبتی است نشسته بر دیوار

 بی هراس از این همه  آوار

گاه جان می گیرد و لب به یاوه می گشاید

 تا نفسم را به شماره اندازد

 سایه ای است شیرین تر از شوکران

 افتاده بر بالین این فرسوده جان

 نگاهش نمی توان داشت و گریزی هم نیست

 با مرگ نور جان می گیرد و با تولدش می میرد در من

این گونه از روح و جسمم رحمی ساخته  باردار یک زایش بیمار

 حضورش بر من چیره گشته است چون روحی نا میرا

 چشم بر هر طرف می گشایم همه اوست و گویی هر تنی عطر ناک از اوست

 و هیچ تنی چون او نیست

 هر سو که می نگرم تنها اوست در برابرم و دیگر هیچ

 شرم آگین می شوم از خود

 و نمی دانم که در کدامین شب باز در بسترم خواهد لغزید

 و هوا بس نمناک خواهد شد از پیچش دو روح که گویی جسمشان یکی گشته است

   + فاطمه توکلی ; ٦:٥٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()

عروس مرداب

رقص کنان بر غبار این جان خسته می رسی

 وکِل کشان بر این عروس خفته در مرداب دستی می سایی

چون آن کلاغ که بر جان درخت سایه افکنده

و می دانی که هیچم از خاک  برخواهد خاست تا خوانده شوم روزی

چون دست او که می خواند قوس ِ قزح این تن آتشگونم را

کاش سخن بر زبانم جاری می شد

چون شیر از سینه های مادر باکره ی کودک خیالم

که می تراود از یک عبور نمناکش

در شب و روز چشمانم

پلک  فرونمی بندم که مباد

 خاطر قدم های مردانه اش بر قدم گاه چشمانم نماند

و نفس می کشم او را چون سگی مست

که در هرزه بازاری رقت انگیز

می جوید بوی آشنایی را

باکم نیست از این عشرتکده پیر

 که سهم خویش را از آن به حراج نهاده ام

که آنچه او مرا داد

کفایت می کرد شوریده گی های شبانه ام را...

 

   + فاطمه توکلی ; ٤:٤٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات ()

من و تو ...

در چهارچوب یک قاب عکس گرفتار آمده ام ، رها از هر چه هست و به یک سوال می اندیشم و جواب را نه تو می دانی و نه من و تنها می دانم که هر دو در یک لحظه زاده شده ایم شاید با کمی اختلاف ، تو آدم شدی و من حوا .

خاطرت هست که چگونه آمدیم و چگونه رفتیم ...

در پس این اندیشه های زنگ زده ، تراژدی یک آن زندگی ام ، به روی صحنه است  و من تماشاچی بیش نیستم که صدای قهقهه های مرد همسایه گوشم را رنجور ساخته است وبه تماشا نشستن این دایره ی گردان خیالم را مشوش...

   + فاطمه توکلی ; ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۸
comment نظرات ()

یک دقیقه سکوت برای...

من همینم ، رها از هر چه صداست ، همین بی تکلفم ، همین رنجورم ، با چشمانی که دیگر آزارم نخواهد داد و دیگر سر درد نخواهم داشت و دیگر شکمم نفخ نخواهد کرد تا دربه در در پی قرصی باشم و دیگر آلودگی هوا قلبم را به طپش نخواهد انداخت و دیگر صدای خرو پف پدر را نخواهم شنید و دیگر کله پاچه نخواهم خورد . گوسفند بیچاره حتی به سرش هم رحم نمی کنیم و چه دعوا ها که بر سر چشم و زبانش راه نمی اندازیم و پدر با افتخار مغز آن زبان بسته را از جمجه اش بیرون می کشد و میان پسرانش تقسیم می کند . ما آدمیان مغز گوسفند خورده از یک سگ هم کمتریم ، چه تشبیه منزجر کننده ای پس سکوت ، یک دقیقه سکوت برای  گوسفند از دست رفته ی محترم

‌ تنها یک دقیقه...

   + فاطمه توکلی ; ٤:۱٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()
← صفحه بعد